عروس های قربانی p4

 

اتسوشی داشت خون روی پای نایسا رو لیس میزد که

نایسا:جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

اتسوشی:نميتونی عین آدم بخوابي؟

نایسا:ها چی؟ نهههههههههههههههههههههه دور شووو

اتسوشی: تو دیگه خیلی ترسویی خواب چی دیدی خیره

بگیر بخواب اهه

نایسا نفس نفس میزنه*

نایسا:خواب بود؟.....

اتسوشی: خواب چی دیدی؟ من کاری کردم؟

نایسا: خون آشام بیشورررررررر  داشتی بدن منو تیکه تیکه میکردیییی وحشتناک بودددد

از ترس میلرزه*

اتسوشی: هوفففففففف کار نکرده دهن سوخته

میره یه لیوان آب برای نایسا میریزه و بهش میده

اتسوشی: اوفففففففف بگیر بخور

نایسا میره عقب*

اتسوشی:  ://؟؟

از ناچاری میره نایسا رو بغل میکنه تا آروم بشه

لیوان آب رو بهش میده  تا بخوره.

من کاری نمیکنم خوب؟ حالا بگیر بخواب

نایسا رو بغل میکنه

نایسا که تعجب کرده آروم میگیره و می‌خوابه*

....................

1 ساعت بعد

دازای: هی پاشو

ماری: راحیل آنقدر زر نزن هنو مدرسه شروع نشده که

دازای: & _& پاشووو

محکم ماریان رو میندازه زمین

ماری:چته روانی؟

دازای: روانی خودتی دو ساعته دارم صدات میکنم بلند شو ببینم

ماری : بیشور عین آدم صدا کن

دازای:من خون اشامم=-=

ماری: درد و مرض

دازای:کم نمیاری نه؟ خفه شو دیگه اینا رو بپوش سریع 

اینا رو هم بخور 

ماری: این لباسا برای چی؟ 

دازای: اینجا کسی که سوال میکنه منم. شما قربانی ما هستید باید برای قربانی شدن و مراسم عروسی آماده باشید 

مارس:شتر در خواب بیند پنبه دانه من به تو ازدواج کنم

دازای: ههه چه جالب منم نمیخوام با دختر لج بازی مثل تو ازدواج کنم 

ماری:چه دلتم بخواد 

لباس رو بر میداره 

این که همش یک سرست؟ چه چسب ناکه، اما خوشگله ها

اینو چجوری من بپوشم اخههه؟ 

دازای🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️ 

کمک میکنه ماریان لباسش رو بپوشه 

ماری:عع دستو بکش کنار هنتای نگاه نکن 

دازای:کیو دیدی چشم بسته لباس بپوشونه؟ 

ماری: خیر سرت خون آشامی 

دازای: آخه انسان بدبخت چه ربطی دارههه؟ 

و بدین گونه پس از کلی حرف زدن و غر و کتک و درسر 

بلخره آماده میشود*

دازای: خدایی😑😑😑😑😑🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️🔪🔪🔪🔪

ماری: حالا گمشو غذامو بخورم 

دازای یهو میره جلو و ماریان رو میندازه رو تخت 

نفس های سردش به صورت ماریان میخوره 

ماری:چیکار میکنی؟ 

دازای: دیگه سرم رفت کمتر حرف بزن 

هومم لباست خیلی هاته نه؟ من که خوشم میاد 

ماری: بیشتر شبیه لباس جاسوس هاست 

دازای: - _^

دازای دست های ماریان رو ميگيره 

دازای: قبل از مرگت باید برام بچه بیاری 

همتون باید یه بچه به جا بزارید بعد اون موقع با مرگ آزاد میشید

ببینم چطوره الان بچه دار بشیم ها؟ 

زیپ لباس ماریان رو پایین میکشه 

ماری: خفه شو باکا هنتای! باشه باشه دیگه غر نمیزنم 

دازای: این شد یه چیزی ^^

ماری: اوفففففففف 

دازای و ماریان با هم به اتاق مبارزه بزرگ عمارت میرن 

................................................................ 

چویا: راحیل چان بلند شو

راحیل: ماری الاغ گیر نده به معلم بگو مریض بود 

چویا: چی میگی؟؟؟ 

راحیل: ماریییی یی ولممممم کننن

چویا: بابا پاشو ببینم توهم زده 

پتو رو ميکشه کنار و راحیل رو بیدار میکنه* 

راحیل: چیععععع؟ چی میگییییی؟ 

چویا: داد نزن بیشور، اینا رو بپوش 

راحیل: جلو تو؟ 

چویا: مشکلی داری؟ 

راحیل: ناح 

راحیل لباسش رو جلوی چویا عوض میکنه *

چویا هم به بدن راحیل خیره میشه و چپ میکنه *

راحیل: هنتای 

چویا: ها چی عا پوشیدی خوب بریم 

چویا: صب کن یه لحظه کلاهم کوشششش؟ 

راحیل: نمیدونم😁

چویا: کلاهم رو پس بده

راحیل: شکلات هایی که از کیفم کش رفتی رو بده بدم 

چویا:@__@ از کجا فهمیدی=--= بیا 

شکلات هارو از کتش بیرون میاره و تو کیف راحیل میریزه 

راحیل: یه دونش کمه 

چویا: اونو بزار بخورم=-= 

راحیل: بش 

کلاه چویا رو میده*

چویا: عوضش رو در میام 

با هم به سمت سالن میرن*

.............................................................. 

اکوتاگاوا : هی دختره بلند شو 

مهسا: چی شده؟ 

اکوتاگاوا : این هارو بپوش و با من بیا 

مهسا لباس هارو به زور میپوشه* 

اکو: خب دنبالم بیا 

مهسا: اممم چیزه 

اکو: چیه؟ 

مهسا: هیچی.... 

اکو: بنال 

مهسا: امم گشنمه 

اکو از جیبش انجیر بیرون میاره* 

و تو دهن مهسا میزاره * 

اکو: فعلا اینو بخور 

مهسا: م.. ممنون 

اکو: تب داری؟ چرا انقدر سرخ شدی؟ 

مهسا: هاااا نهههه خوبم خوبم 

اکو: پس بیا 

............................................................... 

اتسوشی: هی پنکیک بیدار شو

نایسا: ها؟ 

اتسوشی: سریع اینا رو بپوش 

نایسا لباس هارو میپوشه* 

اتسوشی: بدنت خوشگله.... 

روی نایسا شیرجه میزنه 

تو دهنش یه تیکه بيسکوئيت میزاره و بيسکوئيت رو با دهنش تو دهن نایسا میزاره *

نایسا:..... 

 بیسکویت رو با خجالت میخوره *

اتسوشی: خوشمزس نه؟ 

با سر تایید میکنه* 

اتسوشی یهو نایسا رو ميبوسه و از گردنش خونش رو کمی میخوره *

اتسوشی: خوشمزس 

نایسا: درد داره..... 

اتسوشی: بایدم داشته باشه حالا بلند شو بریم 

نایسا: باشه... 

خون از جای گاز اتسوشی روی گردن نایسا میاد 

اتسوشی: هومم انگار خون ریزی داره 

اتسوشی دست های نایسا رو ميگيره و به دیوار میچسبونه*

نایسا: چ... چیکار میکنی؟

اتسوشی با زبونش خون رو میخوره، با حالت بوسه مانند جای گازش رو ميبوسه و لیس میزنه*

نایسا: ایی

اتسوشی: خب درست شد، بد میشد لباست کثیف بشه 

نایسا: ها؟ 

دست روی گردنش میکشه جای زخم نبود 

نایسا: جانممممممممممممممممممم؟ نانییییییییی؟ 

اتسوشی: دیر شد بریم 

نایسا از پشت اتسوشی رو بغل میکنه* 

نایسا: ممنونم^^

اتسوشی: ها.. خواعش.... 

 همه هم رو توی سالن بزرگ میبینن*

دازای: خب همگی..... 

 

 

 

 

 

 

 

 

....... 

پایان این پارت