عروس های قربانی p13
عروس های قربانی p13
اکو: خب... باید کاملا صاف راه برید
ماری: چقدر رسمی حرف میزنی :/
اکو: به هر حال شما ملکه اون خاندان هستید باید احترام بزارم
ماری: اینجوری رو مخه، راحت حرف بزن^^
واییی ملکه؟؟ ذوق کردن*
اکو: در خون آشام های دختر
باید صاف و با غرور راه برید، و موقع راه رفتن که به بقیه خون آشام ها نگاه میکنید چشماتون رو قرمز کنید به معنی دستور دادن در حالی که بعدش یه لبخند رو لبتونه
خون آشام ها با هم دست نمیدن
مگر اینکه اصیل زاده باشه
اگه با اصیل زاده ای رو به رو شدید اون باید دستش رو دراز کنه و شما دست بدید
و...
همچنان کلی ور ور میکند*
ماری: فهمیدممممم
همه رو هم انجام دادیم، فقط تو رو جان ننت بزار بخوام خوابم میاددددددددددد
اکوتاگاوا: خیلی خب، ساعت 9 صبحه
بخوابید آلان باید بخوابید و شب بلند بشید
ماری: احساس کوفتگی میکنم، گلوم خشکه، میسوزه
اکو: چون احتیاج به خون داری، خیلی وقته خون نخوردی
ماری: چجوری باید بخورم؟ اصن چجوری با دو تا دندون میشه خون خورد؟
اکو: این دیگه توضیح دادنی نیست=-=
خودت دندون هاتو فرو کن تو گردن اون شخص، داخل رگش
خودت میفهمی
ماری: نمیشه قرص خون یا همچین چیزی بم بدی؟ نمیخوام از کسی خون بخورم....
اکو: نه، ميخوری یا وای به حالته
ماری: ههههههههههه
نخیر، من ملکه ام ها مثلا، نمیخورمممم
اکوتاگاوا که دهنش کف کرده از بس توضیح داده و خستس
عصبانیتش به اوج میرسه
اکو: میخوای ملکه یا هر چیزی باش، یادت نره برای نجات دوستات خون آشام درونت رو بیدار کردی و قراره چیکار کنی و برای چی اینجایی، باید هم خون بخوری
فهمیدی یا شیر فهمت کنم؟
ماری: چشم*-*
اکو: هااا ببخشید بد حرف زدم
میرود*
ماری میز به یه نحوی خون میخورد *
سمتی دگر
کوردیلا: به به ببین کی اینجاست، پسر بزرگم! دازای عزیزم
خیلی وقته که بهم سر نزدی
دازای: عروس قربانیم حاظره اومدم کار های عروسیم رو انجام بدم، همین
کوردیلا: این چه وعض صحبت با مادرت و ملکه خون آشام هاست؟
پسر نوجوون زیبایی رو که خونش رو خورده بود به اون سمت میندازه*
دازای: همینی که هست
کوردیلا: پس بلخره عروس قربانی پیدا کردی، فکرش رو نمیکردم کسی بتونه طاقت بیاره
هه
خیلی خوب میشد خاکستر میشدید و من تمام نیرو رو به دست میگرفتم
خنده شیطانی *
دازای: ازت متنفرم....
فینیان سان میاد و به دازای سان کمک میکنه تا مراسم رو برنامه ریزی کنن
دازای: هر جور شده باید مراسم انجام بشه
نه تنها 50 درصر قدرت خون آشام ها با من میشه بلکه 100 درصد
اینجوری میتونم همه رو خلاص کنم، نباید بزارم اون زن مشکلی ایجاد کنه=---=
فردا شب تو عمارت دازای
کنت های مهم و اشراف زاده ها اومدن*
با چشم هاشون ماریان رو یه لقمه چپ میکنن*
کسی نمیدونه اون ملکه خاندان دیگست*
ماریان همه ی چیز هایی که اکوتاگاوا گفته بود رو انجام داد
دازای: اوه عمو کونیکیدا سان! خیلی خوش حال شدم تشریف آوردید! خنده های عصبی*(خدایی عمو کونیکیدا رو کیف کردید😂)
کونیکیدا: میبینم خوب بزرگ شدی! امیدوارم دست از مسخره بازی هات برداشته باشی
دازای: های های (بله بله)... شما چی عمو کونیکیدا زن ایده عالتون رو پیدا کردید؟ با حالت مسخره*
دازای:😂😂 باشه باشه عمو
کونیکیدا: حیف نمیشه الان جلوی جمع خفت کنم، پسره ی پروو
دازای با نگاهش و صدا کردن بقیه رو به مهمان ها میگه:
ممنون از همگی که در مراسم ازدواج من اومدید
از اومدنتون خوش حال هستم
قبل از مراسم باید همسرم رو کامل معرفی کنم
ماریان اوسامو سان، دختر خاندان ساکاراکی شیونا!
همه با هم:، چیییییییییییییییییییییییییییییییی؟ همون دختررررررر؟ مگه نمرده.؟؟؟؟؟
دازای چشم هاشو قرمز میکنه، با این کار میفهمونه باید ساکت باشن.
کوردیلا اخم هاش تو هم میره و به نقشه دازای پی میبره*
دازای: ایشون زنده هستن و مثل من وارث خاندان ساکاراکی شیونا، یه خون آشام اصیل زاده
ایشون از خواب انسانیشون بیدار و الان کاملا یک خون آشام اصیل هستن
اکو علامت میده*
ماریان چشم هاشو سرخ میکنه و دندون های نیشش رو نشون میده
دندون های نیش خاندان اصلی سلطنتی فرق داره
همه متوجهش میشن*
دازای: و در ادامه با ازدواج با این خاندان من صاحب 100 درصد قدرت میشوم
حلقه رو توی دست ماریان میکنه*
ماریان برق شدیدی تو ذهنش میگیره و احساس میکنه تمام انرژیش خالی شده *
همه به دازای تعظیم میکنن
بعد از جشن *
کوردیلا: هه تصور نمیکردم نقشت این باشه...ولی میدونی که نمیتونی جلوی من به ایستی .
دازای: خواهیم دید... *لبخند عصبانی میزنه و دور میشه*
در سمتی دگر دگر:||||~~~~~
راحیل: به این ماری الاغ زنگ میزنم چرا گوشی رو برنمیداره؟
نایسا: همیشه خدا با گوشیش ميخوابه شاید گوشیش به دیار باقی شتافته... زیرش له شده:|
مهسا: انو... (میگم...) رفتارشون عجیب نبود؟ آخه.. چطور گذاشتن ما بریم؟
هر چیزی که اکو به مهسا گفته بود رو مهسا به بقیه میگه*
راحیل: این از صب تا شب تو گوشیشه امکان نداره جواب نده... صبر کن اون موقع به ماریان دازای گفت : میدونی چی هستی تو...این خیلی مشکوک میزنه.... نکنه ماری چیزی داشته باشه و ندونیم....
بعد از مدتی به فکر کردن*
هر سه با هم: نکنه.... اونو گرگان گرفتن!
راحی: پدر و مادر ماری غیب شدن، از اول نداشته.... دندون های نیشش... علاقش به خون.... سرعتش... نکنه ازون خون آشام های انسان باشه؟
قبلا هم یه حدس هایی میزدیم....
شاید مارو گرفتن تا اونو پیدا کنن...
فردای این صحبت میرن پیش کلیسایی که ماریان گفته اونجاست
ولی اونجا نبود... اصلا نیومده بود!
راحیل: همون طور که فکر میکردیم.... باید بریم عمارت اون خون آشام ها!
نایسا: ههه؟اوففف لاقل بریم یه چیزی بخوریم
مهسا: پس بریم با آب مقدس غسل کنیم که نتونن به ما دست بزنن
راحیل: فکر خوبیه....
و میروند پیتزا کوف... یعنی میل کنن و برون نجات ماری*-*










