عروس های قربانی p16

 

دازای میره پایین*

چویا، آتسوشی و اکوتاگاوا رو میبینه که با يه حاله ی سیاه و بنفش شدید و چشم هایی به رنگ خون دارن بهش نگاه میکننن*

با خنده: ههههه عه سلامممم یوووووو ببخشید زمان از دستم در رفت! همچنان میخنده*

چویا: که زمان در رفت هان؟

عوضی کل روز رو مجبور بودم نخوابم و از مهمون ها پذیرایی کنیمممممممممممم! در حالی که تو کپیده بودی! و عشق و حال میکردی ابله!

دازای: گومنا سای چوچو

چویا کلی تیک عصبی میگیره*

با لگد و مشت فراوان به دازای که داره از خنده غش میکنه حمله میکنه*

چویا: ممممممررررررررررررتتتتتتیییییییییییکککککککککککههههههههه تتتتتتتتتتتتتتتننننننننننننننننننننن  للللللللللللللللللللللللشششششششششششششششششششششش، تمهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

دازای:... ا... اکو... یه دست برسون... 

اکو: حتما ^^ یه دست کتک میرسونم 

اکو و اتسوشی نیز به چویا ملحق میشوند*

3 ساعت بعد*

ماری: بلخره درد بدنم آروم شد رفتم حموم و دوش گرفتم 

تمام بدنم رد جای گاز بود=--= 

پاهام سست بود و به زور روشون وایستاده بودم

از حموم در اومدم لباس هامو پوشیدم. از اتاق اومدم بیرون دیدم هیچ کدوم مدرسه نرفتن که هیچ 

3 نفری ریختن سر دازای! 

ماری: اااااههههههااااااااییییی! با شمامممم! ولش کنید ببینمممم

دازای: انگار نه انگار من الان پادشاهم ها 

چویا: پادشاه لندهور 

ماری😑، من جای تو بودم ادبشون میکردم :/

چویا: ههه انگار دم در آوردی!، پرو بازی میکنی 

دازای: هوی، باهاش درست صحبت کن!. درسته که دوستیم و برادر 

اما حد خودت رو بدون، خودم اجازه میدم هر جور دوست دارید باهام حرف بزنید و کتکم بزنید یا تنبیه میکنید 

و اگر نه الان حتا کسی اجازه نفس کشیدن پیش من رو نداره الان من تو جایگاه پادشاه هستم 

چویا: چچچ.. باشه معذرت میخوام 

دازای همرو بغل میکنه* شما تنها خانواده منید، ممنونم که این همه کمکم کردید 

اتسوشی و اکوتاگاوا : خواهش ^^

چویا در حالی که قرمز شده: من؟ نه چی بابا به خاطر تو نه که... به خاطر خودم! نمیخواستم بیشتر از این اون زنیکه زور بگه

دازای: چووووویاااااااااا منو دوست داري یی؟ 

چویا:..... خفههههه باکااااااا

ماری: اینا خیلی بامزن 😂، یاد نایسا و راحیل افتادم 

نايسا.... راحیل..... 

ععععععررررررررررر فک نمیکردم اصن دلم برای اون بوزینه ها تنگ بشه، مهسیی(منظورش مهساست:/) با هم این دو تا رو جدا میکردیم از هم، نگاه های اندر عاقلانه میکردیم، طلب شفا میکردیم براشون، هعییییییییییT^T

هعی روزگار، هعی مسخره بازی ها، هعی، هعی، هعی، 

دازای: امم این چش شد:/؟ 

ناگهان در از جاش میشکنه*

راحیل: هوی هوی هوی شما هاااااااا

ماریییییییی؟ پس درست حدس میزدیم! بیا اومدیم نجاتت بدیم، نمیخواد خون آشام بشی! 

ماری: بچه هااااااااااااااا، چطور فهمیدید؟؟؟؟ گومن ولی خیلی دیر رسیدید 

خون آشام شدم، ملکه شدم، ازدواج هم کردم، عروسی هم کردم، شب هم کارای خاک بر سری با دازای هم کردم :|||

یهو از پاها راحیل، نایسا، مهسا شروع کردن به پودر شدن

نایسا: تو چه.... تو... چه غلطی کردییی؟ 

هاله خیلی خیلی سیاه و شیطانی تر از حاله های چویا و اتسوشی و اکوتاگاوا دورشون پراکنده میشه 

چویا: پناه بر دیا (تیکه کلام بلینکی تو غول کش ها😂) 

چویا: اتسوشی تو مطمعنی این همون دختر ترسو هست؟ 

اتسوشی: الان نمد والا، انگار شیطان قورتش داده 

همشون رو، 

اکو: میتونم دم و شاخ و بال هاشون رو به وضوح ببینم :/

راحیل و دخترا: مممممممممممممااااااااااااااااااارررررررررررریییییییییییییییییی

ماری: درد ماریییی کررر شدممم! 

دازای: خفههههه چیه صداتونو انداختید تو سرتون، کل عمارت لرزید 

راحیل:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کلی بیاد پایین 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راحیل: شینه باکا مارو فرستادی نخود سیاه بعد کلک زدی اومدی اینجا عشق و حال؟ در حالی که میخواستم با چویا باشم؟ 

توجه داشته باشید همه این حرف ها رو با غر و سریع و پشت سر هم میگن*

نایسا: بیشوررررررررر من مجبور شدم کلی پول بدممم برا ‌شیرینی ها تا بدمش به کشیش رانپوووو

مهسا: من... میخواستم با اکوتاگاوا سنپای.... باشم..... 

در حالی که چویا و اتسوشی و اکوتاگاوا خشکشون زده و درخت از کلشون رشد کرده به دخترا نگاه میکنن*

راحیل اسلحش رو میاره بالا*

هوی خون آشام عوضی، نردبون بانداژ شده (فهمیدید دیه کیو میگه😂) 

سریع ماریان رو پس بده و اگر نه میکشمت

نايسا و مهسا هم اسلحه هاشون رو بالا میارن *

چویا: بپا به خودت صدمه نزنی کوچولو 

سریع میره پشت سر راحیل و دستشو میگیره.... اما ناگهان داد میزنه و دستشو دل میکنه*

چویا به دستش نگاه میکنه که شدیدا سوخته 

چویا: چی شددد؟ 

شما ها.... 

اکو: به نظرت آنقدر احمقن بدون حفاظ و غسل آب مقدس پاشن بیان اینجا؟ 

چویا: باکااا چرا زود تر نگفتییییی؟ 

اکو: چون دیشب کلی شراب خوردی مست کردی، خواستی یه تخم مرغ بپزی کوفت کنی

نیم کیلو آرد تو قابلمه، 15 تا تخم مرغ، 4 لیوان نمک، دارچین و انواع ادویه ها و پوست موز و پیاز ریختی بودی توش 

اصن چی داشتی درست میکردی؟ مجبور شدم کل قابلمه محبوبم رو با محتویات سمیش بندازم  دور 

حقت بود=-------------------------------=

اتسوشی دازای و بقیه:😐😐😐😐😐😐😐😐نانی؟ 

چویا: برو بابا.... روش رو اون ور میکنه*

راحیل: خاک بر سرت :/، داشتی تخم مرغ درست میکردی یا مواد منفجره؟ یا مواد شیمیایی؟ 

چویا: خفههههه، اوروساییییییی! 

ماری: بل الان داشتید منو نجات می‌دادید مثلا 

دازای: اونا اسلحه ها... اونا مال کشیش رانپو عههههههه

الهی کجاست دلم براش تنگ شده؟ *^^*؟؟؟ 

اون ها به خون آشام صدمه نمیزنن، به آدم هم همین طور:/

اونا یه نماد خاص دارن که کسی نداره نشون میده برای رانپو سانه

پس اون شما رو انتخاب کرده... 

میتونید اینجا بمونید 

اون اسلحه ها نماد، دوستی هستن و اعتماد اگه اون اعتماد داشته داده به شما که نشون ما بدید پس میتونید اینجا بمونید 

راحیل: اوک پس من برم وسایلمو بیارم 

چویا: چه زود قبول کرد 

ماری: دازای برو حال کن، برو دو دستی موهای چویا رو بباف 

ملاقه های اکو رو برق بنداز، موهای شلخته اتسوشی رو مرتب کن 

اومدن نجات من مثلا 

اون وقت من مجبور شدم به خاطر این منگلا از خود گذشتگی کنم... خون آشام بشم 

 

قهر میکنه میره*

50 دقیقه گذشته ولی کسی نیومد دنبال ماری 

ماری: هعیی چه بدشانسی ام من=--=، اینم دوسته ما داریم، بشکنه این دست که نمک نداره بشکنه این دست که نمک نداره بشکنهههههه! 

یهو در با لگد باز شد 

ععععععععع

چرا اینجوری میکنید؟ 

چاقو چیه دستتون؟ چرا... روش.... خونه...؟ اون خونه؟؟؟؟ 

و بلی بلی 

در لحظات بسی حساس به پایان رسید 

حرص بخورید فرزندانم 

به قول نبمکمککذهسعفخفححدبی

حرص بخورید تنبلان عالم :/

حالا چرا تنبل؟ :/؟ 

چون تو حتا تنبلیت اومد اسم اون یارو رو بخونی پس تنبلی:|

از چاقو ها، گوجه ها، ملاقه ها، ماهیتابه ها و شمشیر ها جا خالی می‌دهد *

😝😝😝😝😝

بای بای! 

کامنت بارانم نمایید *^*

اریگاتو 

جانه!