شیطان هم عاشق میشه p3
و همچنان از زبان سباستین *
بعد از شستن ظرف ها همه کار های روز مرعه ام، مدارک فردا رو آماده کردم
ساعت 2 شب بود
خوب اینا هم تموم شد
حالا وقتشه بریم ببینیم این خانم دروغ گو چجوریه و واقعا منو دوست داره و هدفش چیه
به فرم شیطانیم در اومدم خیلی آروم رفتم بالا سرش
خیلی آروم و ناز خوابیده بود...مثل پای توت فرنگی خوشمزه... چی دارم میگم؟ من نباید اونو بخورم.... خودتو کنترل کن سباستین.... هوفف
آروم روی بازوش کشیدم جوری که بیدار بشه
- عع نکن بزار بخوابیم نصفه شبی
بدون اینکه چشم هاشو وا کنه و یا بترسه #-$
لپشو کشیدم عوض اون همه احمق گفتن بهم =-=
- آخ دردم گرفت! کدوم جن مردم ازاری باز اومده؟ مگه خودت خواب نداری؟ برو بگیر بخواب ما هم بخوابیم.
از خنده داشتم میترکیدم به جای اینکه جیغ بزنه و بترسه....
خندمو خوردم، رفتم و جلو صورتش... اگه منو ببينه تو این حالت ممکنه از ترس سکته کنه بمیره بهتره به یه حالت یه نمه ترسناک در بیام
وسایل رو انداختم و اون رو تکون دادم
بلند شد و نشست
- آقا نصفه شبی چی میخوای؟ آیا کسی اینجاست؟
یه تق تق بزن به دیوار.
دو بار زدم به دیوار
- کمکی ازم بر میاد؟ چیزی میخوای؟
صحبت کن
صدامو تغییر دادم و حرف زدم : من یه شیطانم اومدم روحت رو بخورم
خودمو نشون دادم، این حالتم اون قدر ترسناک نبود اگه جن و روح و شیاطین رو دیده این نباید آنقدر براش ترسناک باشه
-آها، برو بگیر بخواب نصفه شبی حال داری *خمیازه*
این دیگه چه جورشهههههه؟. تو از من نمیترسی؟
- نه! اگه کمکی ازم بر میاد خوش حال میشم کمکت کنم^^، اگه برا مردم ازاری اومدی تا دلت بخواد این اتفاق ها افتاده دیگه نمیترسم، اومدی روحمو بخوری
من کلاس جن گیری رفتم میزنمت ها.
گرفت و خوابید
وا●-● ععع●-● خوابید & _& جن گیری؟ گردنم رو کج کردم و پوکر فیس موندم
ولش واقعا راست میگه چون اگه دروغ میگفت الان که میومدم برای زندگیش التماس میکرد و یا از وحشت جیغ میزد
تو کل عمر زندگی طولانی شیطانیم اینجوریش رو ندیده بودم
-صبر کن، میتونم ازت یه سوال بپرسم؟
بپرس
-تو یه شیطانی درسته؟
آره
- تو شیطانی که کفش های بلند و پاشنه دار میپوشه دورش حاله سیاه و کلاغه و چشم های قرمزی داره
و باعث شده جزیره شیاطین ازهم جدا بشه رو میشناسی؟
برای چی میخوای؟
- خیلی وقته دنبالشم.... میخوام بدونم کجاست و چیکار میکنه... دوستش دارم
فکر میکنی یه انسان بتونه با يه شیطان باشه؟
-آره میشه
عمر شما کوتاهه نميتونی باهاش باشی و از کجا معلوم در جا نخورتت؟
- عیبی نداره، از هر لحظه که پیشش باشم لذت میبرم
و اگه روحم رو هم بخوره..... عیبی نداره ^^
من رفتم، نمیشناسم....
- به سلامت، ممنونم
دوباره خوابید. واقعا.... دوستم.... داره؟
حتا اگه من بکشمش؟ پس دروغ نمیگه...
که شیاطین احساسات دارن...... هوممممممممممممممم
اینجوریش رو نشنیده بودم!!!!
رفتم سعی کردم مثل آدم ها بخوابم
استراحت کردم و تو این فکر بودم اگه بهش بگم اون شیطانی که دنبالش منم چیکار میکنه؟ ارباب جوان چیکار میکنه؟
چند ساعتی بعد*
اوه ساعت 8 صبحه... لباسام رو پوشیدم، شیر رو داغ کردم و بهش عسل زدم، رفتم و ارباب جوان رو بیدار کردم
در حالی که داشتم لباس هاشو میپوشوندم و شیر رو میخورد بهش ماجرا دیشب رو گفتم
شیل: نباید بزاری اون بفهمه که تو یه شیطانی تا زمانی که من بگم
سبی: یس مای لرد
شیل: برنامه امروز چیه؟
قرارتون با لرد....ژورزف، رسیدگی به آمار جدید کار خانه شکلات و اسباب بازی، امتحان زبان فرانسوی و ویولون
شیل: هوفففففففف امروز خیلی سرم شلوغه فک نکنم بتونم به ماریان برسم
سبی: و به همین خاطر که بهشون بی احترامی نشه و کار هاتون عقب نیوفته من یه مهمانی رقص ترتیب دادم ایشون برای شب آماده میشن
شیل: چ... چی... ؟رقص؟ ر... ق... ص؟؟؟
سباستین: اوه یعنی شیل فانتوم هایو بلد نیست برقصه یا خجالت میکشید
شیل: لغوش کن!....ای خدا.....
سبی: بهشون اطلاع دادم پس نمیشه اون موقع به خواهر زاده ملکه بی احترامی بسیاری کردید
شیل: ای شیطان.... موذی....!
سباستین یه لبخند میزنه و تو دلش میخنده *
شیل که درست رقص رو بلد نیست و مجبوره برقصه و از طرفی هم خجالت میکشه 😂 عملا سباستین دست گذاشته روی نقطه ضعفش 😂👌
در حالی که چند تا تیک عصبی به شیل چسبیده شیل قبول میکنه *
سر میز صبحانه *
سباستین میره ماریان رو بیدار کنه اما.... ماریان نیست😐
تمام اتاق هارو میگرده! نیست که نیست! فقط یه جا مونده میره به سمت آشپزخونه ماریان رو در حال آشپزی میبینه ●-●
سبی: ماریان ساما شما اینجا چیکار میکنید؟؟؟؟
میرین: سعی کردم جلوش رو بگیرم ولی.....
بارد: گفت خودش میخواد آشپزی کنه
سبی: برای یه خانم مهمان درست نیست لطفا بزارید من درست کنم
ماری/- : صبح بخیر سباستین! آخه آشپزی رو دوست دارم، ببینم کی گفته نباید آشپزی کرد؟؟؟؟ قانونیه که انسان ها از خودشون درست کردن، من که بهشون باور ندارم
سبی: هوفف=-=، چی درست میکنید؟
-کیک توت فرنگی ^°^ همه کاراش تموم شده
سبی: من هم کمکتون میکنم
-مرسی!
ماریان و سباستین با سلیقه کیک رو میچینن
ماریان میره سر میز صبحونه و سباستین همه چیز رو میاره
ميخواد بگه که امروز صبحانه رو ماریان درست کرده ولی ماریان بهش اشاره میکنه که چیزی نگه
سباستین هم حرفی نميزنه *
شیل: امروز خیلی کیک خوشمزه شده
ماری: بله^^
خیلی دست پخت سباستین سان رو دوست دارید نه؟
دیروز وقتی میخورید از لذت چشم هاتون برق میزد
شیل:.... هوم.... عا آره
((زورش میاد بگه ها😑💔🔪))
ماری: کیک من امروز پختم ^°^، به پای دست پخت سباستین سان میرسه؟
شیل در حالی که تیکه کیک میپره تو گلوش میگه: اهم اهههه سرفه * تو پختییییی؟
سباستین برای چی گذاشتی ایشون آشپزی کنه؟
ببخشید خدمتکار احمقم براتون زحمت درست کرد
سباستین صد تا یی تیک عصبی میگیره
تو دل سباستین: الان چی گفتی بچه؟ احمق؟؟؟؟ به من میگی احمق؟ پسره تخس بیشعور... بزار موقعی که قرارداد تموم بشه حالیت میکنم!!! عوض همه اینا رو در میام =____=)
شیل با نگاهش: اگه میتونی در بیا* لبخند شیطانی*
سباستین نگاهی مرگ بار میکند*
شیل خنده اش را میخورد *
- نه نه چرا سباستین رو دعوا میکنید؟ من همیشه خودم آشپزی میکنم گفتم امروز خودم درست کنم
بیچاره سباستین چه گناهی کرده بنده خدا؟
سبی: بنده خدا:/؟
............
تمام ^°^
کامنت فراموش نشه 💖
و آنچه در قسمت بعد خواهید خواند :
دهنتو وا کن ^^ بگو عا...
این شینیگامی خل و چل......
این دختر چشههه؟
قسمت بعد: انگار سباستین اولین قرار عاشقانشه
^~~~^
جانه










