پنج دختر و ده خون آشام p5
صبح
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
راحیل عین جن زده ها بیدار میزنه و میگه:چیه چیشده کی مرده کی زندس:|..*
امی:بیدار شدم میخواستم برم wc اینو دیدم:|||
راحیل پیش تخت امی میرود*
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
و باز ماری مثل راحیل بیدار میشود:|...*
راحیل:اومدم پیش امی اینو دیدم*
ماری پیش تخت امی میرود*
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
ریختن یک سطل روی نالی*-*
گرفتن یقه ی نالی*
تو کی اومدی اینجا؟
ماری به راحیل میگوید ارامش خود را حفظ نما فرزندم*
ماری:نالی تو هم یه چیزی بگو
نالی:دیشب اماده بودم بیام، وارد شدم. داشتم میومدم یهو یه صدای اهنگ دوست داشتنی رو شنیدم رفتم نزدیک پنجره یه پسر بود داشت پیانو میزد یه 5 دقیقه ا اونجا وایستادم
یهو اون از پشت پیانو بلند شد داشت میومد سمت پنجره منم داشتم عقب میرفتم که به یه پسر که یه خرس دستش خوردم:|..
هیچی دیه تا حد مرگ کتکم زدن و شبم چون تخت نبود مجبور شدم رو تخت امی بخوابم که نصف شب از تخت افتادم پایین حال نداشتم بیام بالا اونجا خوابیدم
ماری دستش را به سر خود میزند*
خدایااا
راحیل:ولش از اولم میدونستم این نمیتونه تازشم زندگی اینجی همچین بدم نی فقط ادماش یکم هنتاین:|...
شب از زبان خودم:|>*
شب بود داشتیم شام میخوردیم هیچکی نزدیکمون نمیومد نمیدونمم که چرا هووفففف...
ماری*
تصمیم گرفتیم بیشتر به راحیل و سوبارو نزدیک نشیم اینو با همه در ارتباط گذاشتیم نمیخواستیم بهش نزدیک بشیم چون رفتار راحیل دیگه خیلی مسخره شده بود و از همه مهمتر نمیدونم لایتو از راحیل فرار میکرد:|..
از بس این دو تا عین خروس و مرغ جنگی بی عصاب میکوبیدن در و دیوار برای حفظ جون خودمون نزدیکشون نمیشدیم😂 این دوتا عین همن!
راحیل و سوبارو هردو باهم:هوی یه لیوان اب بریز برام
اما هیچکس به حرفشان گوش نمیدهند که لایتو میگوید رجی یکم اون نمکدونو بده*
راحیل و سوبارو از روی صندلی بلند میشوند*
هردو باهم به دیوار ضربه میزنن طوری که دیوار ترک بر میدارد(مثل قسمت 1)
همه متعجب نگاه میکنن*
شب موقع خواب*
ماری:ر..راحیل میگم چطور تونستی مثل سوبارو با بوکس دیوارو له کنید
راحیل:تمرین کردیم با سوبارو:|
ماری:کی؟
راحیل:همونی شبی که لایتو اذیتم کرد
ماری:مگ اون شب نخوابیده بودین و کارای خاک برسری انجام نمیدادید؟
راحیل:خفه
ماری:هو با مافوقت درست حرف بزن
فلش بک*
سوبارو:لایتو تنهات نمیزاره و حتی زورش به تو هم میرسه و حتی میتونه افکاراتم بخونه پس تو جلوش چیزی نیستی:|
راحیل:خاعععک تو گورت لایتو
سوبارو:خون
راحیل:ها؟
سوبارو خونتو بزار بخورم دیگه بهت یاد میدم چطور جلوی لایتو وایستی
پس کلی تمرین کردن یاد میگیره و ...
حال*
راحیل :خب شب خوش
ماری:من باید برم پیش شو:|..
ماریان رف*
نالی و راحیل در اتاق هستن*
راحیل:اگ بی عرضگی تو نبود الان خونه بودیم احمق
نالی:خفه شو فکر کردی کی هستی که اینطوری با من حرف میزنی ابله
راحیل عصبانی میشود و نالی نیز عصبانی میشود*
بعد از 10 دقیقه رجی که از کنار اتاق نالی و راحیل رد میشود صداهایی میشود
وارد اتاق میشود*
نالی را میبیند که زیر چشمش یک بادمجان کاشته شده و راحیل را میبیند که صورتش خطخطی و موهایی توی هم و پاهایش زخمی شده
اما انها بازم باهم دعوا میکنن*
نالی یک مشت به چشم راحیل میزند و زیر چشمش بادمجان میکارد:|...
راحیل هم دست نالی را گاز میگیرد و موهایش را میکشد:|......
رجی به سمت آنها میشتافت *
رجی:بسههه دعوا رو تموم کنیدد
اما زورش به مرغ جنگی ها نمیرسد*
نالی میخواد یک مشت نثار راحیل کند که به رجی میخورد و عینکش میشکند*
رجی:خفه شیددددددددد و اگر نه به بدترین شکل تنبیه میشیددد عینکم رو داغون کردید وحشی ها!
حالا از زبان ماری*
وارد اتاق شو شدم که با دیدن چیزی که دیدم خیلیی ترسیدم میخواستم فرار کنم که شو با بدن لخ...
شو:اول در میزنن بعد میان تو
ماری:ببخشششیییدددد
خواستم برم که شو نزاشت .شو ولم کن لباستو بپوش بعد
شو:نمیشه...
ماریان رو میگیره و رو تخت میندازه*
ماریان چشم هاشو میبنده که چیزی نبینه*
شو:خجالت میکشی؟؟
ماری:... خو اره
شو ماری رو محکم میبوسه... *
ماری نفس کم میاره...
(علامت ماری -)
- سعی کردم با دستم شو رو به عقب حل بدم اما دست هام رو گرفت و منو با ولع بیشتری بوسید...
خوشم اومد ولی دیگه داشتم خفه میشدم نفس کم آوردم به اجبار لب شو رو گاز گرفتم
شو:آخ
ماری نفس نفس میزند*
- یواش دیوونه داشتم خفه میشدممم!
طمع خون رو تو دهنم احساس کردم لبم زخم شده بود و خون میومد
نگااااااااااا لللببممموووو زخمیش کردی
شو:آخی خانوم کوچولو میخواد گریه کنه؟
چشم غره ای به شو میرود*
-میسوزه اییی
شو سرش رو جلو میاره
- ها...
ماری دست هاشو جلوی صورتش میاره*
شو دوباره دست هاشو کنار میزنه و اونا رو ميگيره *
- برو عقب دیگه بسه... دوباره میخوای لبمو رخم کنی؟
شو زخم روی لب های ماریان رو میبوسه و آروم با زبونش لیس میزنه *
-نمیدونم چرا خوشم میومد دیگه لبم نمیسوخت و احساس خوبی داشتم داشتم لذت میبردم
شو:حالا آرزو میکنی روزی لب هزار بار زخم بشه
خوشت اومد نه؟
ماریان تبدیل به گوجه میشود *
لب های شو را میبوسد *
شو:.....
شو نیز او را همراهی میکند*
رجی وارد اتاق میشود*
رجی:@_________________________________@
شو؟ماریان؟
این جا حامله بشی میکشمت
ماری:هااااععععععع چیییییییییی مننننننننن؟؟
شو را پرت میکند *
ماری:عه عه فکر منحرفی نکن ببینم این منو به زور گرفت
برو بیرون تا نزدمت
بلد نیستی در بزنی اصن؟؟ اصن ما داشتیم کارای خاک بر سری میکردیم باید عین چی سرتو مینداختی میومدی توووو؟؟
بالشت را به صورت رجی پرت میکند *
رجی:یواششش دخترای دیووونهههه دوست هات عینک منو شکستن افتادن به جون هم رفتم جداشون کنم تمام عین گربه چنگ انداختن
حالا هم که برو بابا مگه الان شو لخت اونم روی تو پس داشتین چیکار میکردین؟؟
ماری:شو گفته بود برم پیشش منم یهو اومدم تو دیدم...
بعد منو انداخت رو تخت
حالا هر چی به تو ربطی ندارهههههههههههههههههههههههه
میری یا بزنمتتتتتتتتتتت؟؟؟
استخوان های دستش را میشکند*
رجی پا به فرار میگزارد*
ماری:بیا ببین الان هزار تا فکر ناجور میکنن واییی اگه به یکی از برادر هات بگه؟؟؟ بعد اونا هم به دخترا میگن واییی
آبروم میرههههه بیچاره میشم...
از دست توو
لباسات رو بپوش باشه؟
شو:بهش میگم چیزی نگه، باشه
خندیدن*
خب بعد چند روز*
ماری:میاین گردش:)؟
لایتو کلاه خود را روی سر خود میدهد و میخوابد:|
و هیچکس به حرف ماری گوش نمیدهد*
راحیل سر میرسد دوباره دیوار پس از صحبت راحیل و ماریان به خاطر ضربه ای که راحیل زد ترک برداشت:|..
امی: تو خونه پوسیدیم ابلهان:|
بلاخره با هزار زحمت و بدبختی انها قبول میکنند تا به کوه برویم*-*
و سوبارو درحالی که راحیل لباسش را عوض میکرد اومد داخل که راحیل چنان جیغی میزنه که شیشه ترک برمیداره
و قیافه ی سوبارو بعد از دیدن بدن راحیل لخت در اینطور است:|..
بلاخره راحیل اماده میشود و این لباسشه:|..
و اون باندها هم در اثر دعوا درست شده و جاش هنو هست:|...

و حالا لباس ماری

لباس نالی*-*ژعابه

لباس امی*-*

وسایل هارا با برنامه ریزی دقیق رجی جمع میکنند*
آماده رفتن میشوند*
دوتا ماشین
آیاتو و یویی آزوسا کاناتو رجی در یک ماشین
بقیه هم تو لیموزین
در وسط راه...
راحیل:گشنمههههههههه
کیفش را میگردد چیزی پیدا نمیکند*
سوبارو چانم
سوبارو را بغل میکند *
به راننده بگو وایسته از فروشگاه خوردنی بگیریم لطفااااااااا
ماری:سوبارو چانم؟؟؟ بعل عاشق سوبارو شدی؟ - _-
راحیل:ااااااا
سرخ میشود*
سوبارو: ااااااا حالا هر چی میخواهد یک مشت برای اینکه نشان بدهد خجالت نمیکشد به ماشین بکوبد که روکی نمیگزارد
روکی: آهای سوبارو الان مگه چی شده میخوای باز مشت بزنی؟ این دیوار خونه نیست ها ماشینه=--=
بزنی کلا داغون میشه اینجا اینجور کارا رو نکن
سوبارو:عاا باشه...
به یک شهر تفریحی میرسند*
**در طول راه**
امیلی چان با کو در حال صحبت بود
لایتو در حال زدن مخ نالیا چان
روکی در حال کتاب خوندن
یوما در حال خوردن خوردن حبه قند و سوت زدن
ماری و شو در حال چرت زدن آهنگ گوش میدن
راحیل در حال ور رفتن با موهای سوبارو، بغل کردن سوبارو، خوردن کلی شکلات و حله ووله،
یویی و آیاتو در حال عشق و حال صحبت و....
آزوسا در حال خوابیدن یا بریدن دستش
کاناتو در حال صحبت با تدی و خوابیدن
رجی در حال رانندگی و غر زدن
....
+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
پایانن
بعدی=4 کامنت
چون من که کلا تحریممم اینم به زور نوشتم و چون سال نهمم باید عین چی بخونم و درس دارم و همین طور بقیمون ^^
کلیی ماجرا ها داریم تو این شهر و در نهایت دو پارت بعد منحرفی های +18 البت با سانسور بنده به قلم راحیل چان شروع میشود😈
جانه










